تبليغاتX
عقاید یک ابله
همه چیز به نگاه تو بستگی ندارد
 

روی صحبتم فقط با اونایی که فک می کنن دانشگاه تموم شه راحت می شن نیست، با اونایی که فکر می کنن خدمت تموم شه راحت می شن هم نیست، حتی با اونایی که فکر می کنن مرگ آخرشه... نه، با همه اونایی هستم که فکر می کنن کلن یه روزی تموم می شه:

دوستان، گه زیادی نخورید!

متشکرم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 17:17  توسط ابله  | 

 

اگه یه روز عاشق کسی شدید و قضیه تون به هم خورد، سعی کنید تا آخر عمر عاشقش بمونید چون در غیر اون صورت باید تا آخر عمر فحش خوارمادر بدید به خودتون که مثلاً: آخه احمق خارک...، این چی داشت که تو...

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:11  توسط ابله  | 

 

یعنی در هیچ کاری قدر تخریب خودمان استاد نیستیم. وقتمان را می کشیم، بدنمان را نابود می کنیم، ذهنمان را به گاه می دهیم، خودمان را از همان کودکی تا به حال فریب می دهیم و گند می زنیم به زندگی، یعنی به همین مجموعه ی کاملی که انگار ساخته شده تا خرابش کنیم.

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 0:39  توسط ابله  | 

 

تنها چیزی که می شود ازش مطمئن بود تنهایی است.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 11:47  توسط ابله  | 

 

توی زندگی ام آدم های زیادی بوده اند که با هم دوست بوده ایم. بعضی هاشان هنوز مانده اند برایم، چندتایی هم می مانند همیشه. می دانم که می مانند. چندبار شده کسانی را دوست بدارم، کمتر از انگشتان یک دست.  یک بار هم عاشق شده ام. این وسط اما هیچ وقت عکسش را نفهمیدم. یعنی ندانستم برای آنهایی که گفتم، کجای این تقسیم بندی بوده ام یا هستم. این ها را نوشتم که بگویم حالا حاصل تمام این بیست و شش سال زندگی شلوغ را که جمع می کنم، می بینم تهش ده نفر هم نیستند آنها که ندیدنشان، نبودنشان دلتنگم می کند. هشت نفرند. هشت تا آدم که دوتایشان پدرومادرم اند و شش تایشان دوستانم. و این خیلی خیلی غم انگیز است که تمام داشته هایت هشت تا آدم باشد که تمامشان خود انسان های غمگینی هستند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 22:8  توسط ابله  | 

 

ماهی های عید می میرند. ردخور هم ندارد، بالاخره یک روز جنازه شان می آید روی آب تنگ. حالا یکی به همین علت نمی خرد، یکی بعد از عید می برد می ریزد توی حوض امامزاده صالح، یکی هم به تخمش نیست اصلاً. مامان بزرگ من هم اگر باشد، می گوید قضا بلا بود، می خواست بخورد به تخم چشم تو(من)، خورد به ماهیه.

خلاصه که ماجرای زیستن ما هم همین است. مرگ بر سال نود.

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 12:39  توسط ابله  | 

 

هر چیزی پایانی دارد و شاید بعدها آغازی. تنها کاری که ما باید بکنیم این است که دست و پای اضافه نزنیم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 10:53  توسط ابله  |